● همینجوری‌های یک روز تعطیل

اول: عید شما مبارک.

دوم: خیلی ممنونم از همه دوستانی که لطف کردن و در این مورد نظر دادن. کمک زیادی بود در تصمیم‌گیری. از خیلی‌های دیگه هم نظر خواستم. نزدیک به 90 درصد افراد مخالف بودن! خوبه حالا من میخوام سختی‌هاشو بکشم! ظاهراً از نظر خیلی‌ها تو این سن و سال شوورداری و بچه‌داری مقدم است بر هر کاری و به منزله جهاد در راه خدا می‌باشد! ما هم اطاعت کردیم. فقط پیشنهاد دهندگان یه لطفی کنن این دو قلمو آماده کنن برا من بی‌زحمت! P:

سوم: این وبلاگ مشکوک به لو رفتن می‌باشد. لذا تا حصول اطمینان از عدم وقوع این امر، کمی دست به عصا می‌شویم. بی‌تا و ماندانا کم بودن یکی دیگه هم اضافه شد! P: مگه من چقدر می‌تونم خود سانسوری کنم؟!

چهارم: پنجشنبه‌ای گفتیم بعد یه قرنی بریم سینما. بعد که اسامی فیلما رو گرفتیم دیدیم محض رضای خدا یه فیلم هم وجود نداره که ارزش دیدن داشته باشه. عشقولانه هم که نداریم بریم باهاش لاو بترکونیم. هوا هم که سرده نمیشه رفت تو پارک نشست. هیچ کس هم که ما رو مهمونی دعوت نمی‌کنه. مسافرت هم که فعلاً تعطیله. پس میشه بفرمایید ما برای تفریح چه غلطی می‌تونیم بکنیم؟! خداییش مملکته داریم؟!

پنجم: حذف شد!

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | |

● نادر ابراهیمی

صادقانه بگم که من نادر ابراهیمی رو تا قبل از وفاتش نمی شناختم. از معدود نویسنده‌های معروفی بود که ما اثری از آثارش رو تو کتابخونه‌مون نداشتیم. ولی بعد از اینکه از دنیا رفت و همه در موردش نوشتن و تعریف کردن، کنجکاو شدم که آثارش رو بخونم. این بود که سه تاشو از یکی از بچه‌ها گرفتم و خوندم.

بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم

"ما هرگز از آنچه نمی‌دانستیم و از کسانی که نمی‌شناختیم ترسی نداشتیم. ترس، سوغات آشنایی‌هاست".

با این کتابش شروع کردم. مجموعه نامه‌های عاشقانه بسیار زیبا به هلیا. هم عنوانش رو خیلی دوست داشتم و هم خیلی از جملاتش رو. کتاب خلاقانه‌ای بود. داستان رو باید خودت کشف می‌کردی از لابه‌لای نامه‌ها. هیچ چیز صریح و مستقیم نبود. با اینکه کتابی که داشتم می‌خوندم، کتاب قدیمی‌ای بود ولی خیلی از جملاتش منطبق بر زندگی امروز هم بود اتفاقی که در "یک عاشقانه آرام" هم افتاد.
وقتی آدم کتاب عاشقانه می‌خونه با خیلی از احساسات نویسنده هم‌ذات پنداری می‌کنه. حتی اگر هیچ‌وقت عاشق نبوده باشه!‌:

"اینک انتظار، فرسایش زندگی است. باران فرو خواهد ریخت و تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی. زمین‌ها گِل خواهد شد و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید". و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید. خواهی پوسید. راست میگه!

"هلیا! برای دوست داشتنِ هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را و- برای عاشقِ عشق بودن، عاشقِ مرگ بودن را".

بار دیگر شهری که دوست داشتم- نادر ابراهیمی- انتشارات روزبهان- 12500 ریال



یک عاشقانه‌ی آرام

"به امید بازگردیم- قبل از آنکه ناامیدی، نابودمان کند".

خیلی طول کشید تا این کتاب رو خوندم. واقعاً انگار آرام بود. پُر بود از جملات قشنگ ولی کشش و گیرایی یک داستان رو نداشت. خیلی کند و یکنواخت بود. به نظر من زیادی ایده‌آل گرایانه بود. خوندن این کتاب همزمان شد با دوران منحوس انتخابات و ماجراهاش. چیزهایی که گفته شده بود از دوران قبل از انقلاب و زندان و شکنجه اون دوران خیلی شبیه بود به حوادث دوران خود ما. جالب بود: تاریخ تکرار می‌شود!

"هیچ چیز مثل خود استبداد، استبداد را رسوا نمی‌کند".

"چقدر می‌خندیدند؛ اما نه از ته قلب. اصلاً قلبی در کار نبود. غالباً عصبی بودند و افسرده، گرچه بسیار هم احمق و تا حد زیادی عقب افتاده‌ی ذهنی. من هرگز شکنجه‌گری که بیمار روانی نباشد، ندیدم".

این جمله رو هم خیلی دوست داشتم چون عین واقعیته:

"دلگیر نشدن، کار آسانی نیست. ظرفیت می‌خواهد. هرکس که گفت «من ابداً دلگیر نمی‌شوم» بدان که از ارتفاع دلگیری محض می‌گوید".

یک عاشقانه آرام- نادر ابراهیمی- انتشارات روزبهان- 19500 ریال

حکایت آن اژدها

این کتاب، مجموعه چند داستان کوتاه بود. به شدت سیاسی و پُر از استعاره و کنایه. این رو از دوتای قبلی بیشتر دوست داشتم. حتی اون داستانهایی‌ش که راجع به جنگ بود با اینکه خیلی تلخ و گاه تکاندهنده بود. توی اون داستان "مُچ" رسماً داشتم تو سرویس اداره گریه می‌کردم! با اینکه اصلاً نمی‌خواستم! به هر حال انتخاب یک جمله برای نمونه از این کتاب کار سختی بود. ولی من ترجیح دادم از داستان "تنها در قلب" که یک سفرنامه بود و از زبان خود مرحوم ابراهیمی نقل شده بود، یه جمله بیارم. چیزی که دوستش داشتم:

"بچه‌ها جوش می‌زنند و هول، که ما را بیشتر ببینند و بهتر: دوربین یه دست‌های آواره را، به این خیال که کارمان زرپ زرپ عکس انداختن است. مثل توریست‌های خنگ آمریکایی- از هر چه لُخت و پاپتی هست و هر چه مافنگی و مریض؛ اما آی بدم می‌آید از این لندهورهای ناقص‌العقل که تا یک آدم کورمکوری پیدا می‌کنند یا یک الاغ سوار، دوربین‌شان را سیخ می‌کنند؛ یعنی که مثلاً شعور انتخاب موضوع دارند، که توی کله‌هایشان، پهن هم پیدا نمی‌کنی چه برسد به شعور".

حکایت آن اژدها- مجموعه ده داستان کوتاه- نادر ابراهیمی- انتشارات هاشمی- 15000 ریال

خدایش بیامرزاد.

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | |

● عوارض پشت میز نشینی!

اون زمانی که لاغر بودیم، زندگی کمتر بد می‌گذشت! یادش بخیر.

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | |

● یک سؤال

من لیسانس و فوق لیسانس آمار دارم. اینو هم می‌دونید که فقط بچه‌های دیپلم ریاضی می‌تونن رشته آمار رو انتخاب کنن. البته واضح و مبرهن است که همه بچه‌های ریاضی به عشق مهندسی رفتن رشته ریاضی! بنابراین اکثریت قریب به اتفاق کسانی که رشته‌هایی به جز مهندسی قبول میشن، رشته‌شونو دوست ندارن و از سر ناچاریه که دارن اونو می‌خونن (حالا حداقل در زمان ما)! من یه مدت تصمیم گرفته بودم حالا که دیگه همه اضطراب‌ها و شور و هیجان‌های کنکور و دانشگاه و سر کار رفتن تموم شده، بیام برم دنبال علاقه‌هام (البته بعد هر چی نگاه کردم دیدم علاقه‌های من هنر و ادبیاته و کمی تا قسمتی کامپیوتر!). بعدتر، یعنی از وقتی سعی کردم یه کم واقع‌بینانه‌تر به زندگی نگاه کنم، دیدم که الان تو شرایط کاری‌ای که من دارم، به نفعمه (خیلی به نفعمه!) که برم اقتصاد بخونم. متأسفانه به اقتصاد هم علاقه‌ای ندارم. اقتصاد خوانی ِ خالی هم به دردم نمی‌خوره. مدرک میخوام. ولی چون رشته من اقتصاد نبوده، احتمال اینکه برای دکترای اقتصاد پذیرفته بشم تقریباً نزدیک به صفره (البته در ایران). اینو هم بگم که تو این شرایط و با وضعیت افتضاحی که دانشگاه‌های ایران داره، درس خوندن از نوشیدن جام زهر برام سخت‌تره! همه اینا رو گفتم که یه سؤال بپرسم:

به نظر شما با همه این شرایط اینکه برم فوق لیسانس اقتصاد بخونم کار خیلی احمقانه‌ایه؟
(اگر کسی تجربه‌ یا اطلاعاتی در این زمینه داره و می‌تونه کمک کنه خیلی ممنون میشم که بگه).


پ.ن: بس که مملکت هر کی هر کیه و هیچی‌ش معلوم نیست، آدم تکلیف خودشو هم نمی‌دونه! مملکته داریم؟!

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | |

● دیروز

ساعت 4 از اداره می‌زنم بیرون. سوار اتوبوسای آرژانتین میشم. هوا ابریه. یعنی ابری نبودا، یکدفعه ابری شد. به آرژانتین که می‌رسم کم کمک داره نم نم می‌زنه. خطی‌های جردن از 4 به بعد کار نمی‌کنن. میگن ترافیکه. به ردیف وایسادن. مجبورم وایسم کنار خیابون تا یکی دلش به حالم بسوزه ببردم. نم نم دیگه داره تبدیل به بارون میشه. ماشینا نگه نمیدارن. قیامته! باز دو قطره بارون اومده تو این شهر! بالأخره بعد از 40 دقیقه یکی به ندای جردن ما جواب مثبت میده. می‌چپیم تو. یهو بارون شدید میشه. باز جای شکرش باقیه! از دو قدم اونورتر ترافیک شروع میشه. راننده ترجیح میده خاموش کنه ماشینو. هر جا که پلیس وایمیسه و دست نامبارکشو می‌بره تو چراغ راهنما، وضع از اونی که هست بدتر میشه! مسیر یه ربعی رو یکساعته می‌ریم. پشتم درد گرفته از نشستن! حوصله‌م هم سر رفته. سر تور که پیاده میشم ساعت شش و ربعه. باورم نمیشه دو ساعت تو راه بودم. تا ته کوچه باید برم. هوا تاریک شده و کوچه خلوته. یهو ترسم می‌گیره. سریعتر راه میرم.
برگشتنه باز هم شلوغه. ولی یه کم کمتر. یه ماشین نگه میداره. جلو میشینم. راننده داره حرف می‌زنه. مرد مسنیه. بهش نمیاد مسافرکش باشه. میگه چپی بوده و قبلاً تو زندان. از خاطرات زندانش میگه. میگه از 430 نفری که توی بند بودیم، فقط 60 نفر زنده موندن. همون دهه 60 رو میگفت. میگه یک ماه قبل از اون اعدامای دسته جمعی سال 67، خیلی شانسی آزاد شده. میگه وقتی برای بازجویی می‌بردنمون بهمون دست نمی‌زدن. با باتوم هول می‌دادن. می‌گفتن شما نجس هستین. برای نوشتن اعتراف هم دور خودکار رو دستمال می‌بستن که نجس نشه. معتقد بود اون موقع اونا به کارشون ایمان داشتن واقعاً. می‌گفت الان همه‌شون پولکی شدن. اگه پول بدن میرن، می‌گیرن، می‌زنن، می‌کشن ولی اعتقاد ندارن. اگه پول نگیرن نمیرن. می‌گفت الان تو این جنبش جدید خوبیش به اینه که مرزبندی ندارن. اونموقع‌ها مرزبندی‌ها خیلی زیاد بود. می‌گفت الان حضور خانمها هم خیلی پررنگ‌تر از گذشته‌س. خانومها یا به چیزی اعتقاد پیدا نمی‌کنن یا اگه کردن تا تهِ تهش وایمیسن و مقاومت می‌کنن.
رسیدیم ونک. ساعت نزدیکای هفت و ربع بود. وقتی رسیدم خونه ساعت از هشت گذشته بود. خسته و تنها. تنهاتر از هر زمان دیگه‌ای. چهار ساعت تنهایی پرسه زدن تو خیابونای تهران احساس قشنگی به آدم نمیده. از این تنهایی دیگه واقعاً خسته شدم. خ س ت ه.

Labels: , ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | |

● عقاید یک دلقک

من گمان می‌کنم در تمام دنیا کسی پیدا نشود که بتواند یک دلقک را بفهمد، حتی یک دلقک هم یک دلقک دیگر را نمی‌فهمد.

عقاید یک دلقک نوشته هاینریش بُل، از اون کتابایی بود که من خیلی دیر خوندم! یک بار کتاب رو تا نصفه‌هاش پیش رفتم ولی چند هفته‌ای وقفه افتاد در خوندنش و وقتی دوباره برگشتم برای ادامه دیدم که هیچ کدوم از شخصیتاش یادم نیست! بنابراین از اول شروع کردم و این‌بار بدون وقفه!

هانس شنیر، قهرمان داستان که خودش هم راوی ماجراست، یک هنرمند نمایش یا به قول خودش دلقکه که دچار مالیخولیا و سردرده. ماری، دختر مذهبی‌ای که بدون ازدواج، سالها با هانس زندگی کرده، به تحریک هم کیشانش (کاتولیکها)، اونو ترک کرده و این مالیخولیای شنیر رو چند برابر کرده. "فکر دستهای ماری- فقط تصور این که آنها را روی شانه تسوپفنر بگذارد- مالیخولیای مرا تا حد ناامیدی محض تشدید می‌کرد. یک زن با دستهایش چنان قادر است چیزی را حالی کند یا به دروغ بنمایاند که دستهای مردانه در مقایسه با آن همیشه برایم چون چوبهایی که با سریشم چسبیده‌اند می‌نماید." کل کتاب، یک روز از زندگی همراه با اندوه، سرخوردگی، بیماری و بی‌پولی دلقکه که مدام در حال روایت اتفاقها، افراد و خاطرات تلخ و شیرین زندگی اون از زمان کودکی تا حاله.

هاینریش بل، نویسنده آلمانی، در این کتاب به شدت از جنگ و دین انتقاد کرده. جنگ که خود به خود اتفاقی تلخ و انتقاد برانگیزه. دلقک هرموقع از خواهر نوجوانش، هنریته، که در جنگ کشته شده، صحبت می‌کنه اولاً از اون موجودی اثیری و منحصر به فرد و شناخته نشده تصویر می‌کنه، ثانیاً نفرت خودش رو از جنگ و پیامدهاش ابراز می‌کنه. و اما در مورد دین. شنیر که به واسطه ماری حشر و نشر زیادی با کاتولیکها داره، شاهد فساد، دورنگی، قدرت طلبی و روابط متکی بر منفعت طلبی افراد مذهبی بوده و اگر چه از اول هم هیچ اعتقادی به دین نداشته- "رفتارم در قبال کاتولیسیسم کاملاً از روی بی‌نظری بوده است"- ولی رفتن ماری به سمت اونا و ازدواجش با یکی از افرادشون، تیر خلاص رو به اعتقادات نداشته‌ش زده و بیزاری و انزجارش رو با شدیدترین انتقادها به تمام زوایای اعتقادی کاتولیک‌ها بیان می‌کنه. با این حال شنیر تا قبل از این حمله اونها، به اعتقادات و اعمال مذهبی‌شون احترام می‌ذاشت: "ماری چنان به طور طبیعی کاتولیک بود، که از صمیم قلب می‌خواستم این طبیعی بودن او باقی بماند".

از طرف دیگه این کتاب یک عاشقانه زیباست. هرگاه دلقک از ماری و خاطراتش با اون صحبت می‌کنه، خواننده متوجه عشق عمیق و واقعی اون به ماری میشه. درد رفتن ماری برای اون یه درد بزرگه که همه زندگیشو تحت‌الشعاع خودش قرار داده و باورش براش سخته: "واقعاً میل داشت در مراسم رسمی کلیسایی که به تسوپفنر «ردای شوالیه سن ژان» می‌دادند، در میان کاردینالها و رئیسان شرکت کند و در خانه با دست خودش لکه‌های شمع را از ردا پاک کند؟ بسته به سلیقه است. ولی ماری، این سلیقه تو نیست. بهتر است دل به دلقک لامذهبی ببندی که تو را به موقع از خواب بیدار می‌کند تا به مراسم مذهبی برسی. که در صورت لزوم پول تاکسی‌ات را برای رفتن تا کلیسا هدیه می‌کند. هیچ‌گاه احتیاجی نخواهی داشت پیراهن آبی کشباف مرا بشویی". جداً باید بگم که این جمله‌ش با این حسی که داره و اون دوست داشتن شدیدی که القا می‌کنه، رسماً منو کشت!

در مورد ترجمه کتاب هم، توصیه‌های زیادی شنیدم مبنی بر اینکه فقط ترجمه شریف لنکرانی رو بخونم. با اینکه من تا قبل از این، کتاب آلمانی نخونده بودم، ولی به نظرم این ترجمه قابل قبول اومد.

آهان! یه چیز دیگه. از اونجایی که کتابها تا حدی فرهنگ مردم یه کشور رو هم در بر دارن، من به این نتیجه رسیدم که آلمانیها آدم‌های فوق‌العاده خسیس، نامهربون و سردی هستن! ثروتمندانشون از بقیه بدتر! خیلی چیزایی که توی کتاب گفته شده بود برام باور نکردنی بود! یعنی فرضشو بکن یه بچه پولدار آرزوی خوردن تخم‌مرغ و سیب زمینی داشته باشه؟!!! ببین یعنی تا این حدا!

عقاید یک دلقک- نویسنده: هاینریش بل- مترجم: شریف لنکرانی- انتشارات جامی- قیمت 3900 تومان

Labels:

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | |

● کتاب قانون

مسلماً فیلمی که برای دوسال به علل نامعلوم توقیف بوده، همچین یه جورایی آدمو قلقلک میده واسه دیدن! من نمی‌دونم سینماگران "کتاب قانون" رو جزء کدوم دسته از فیلما قرار میدن ولی به نظر من چیزی بود مثل طنز با همون ویژگی‌ها: یعنی به چالش کشیدن جنبه‌های نامطلوب رفتار جامعه با استفاده از ابزاری به نام شوخی و خنده.
داستان فیلم از این قراره که رحمان توانا (پرویز پرستویی) به همراه یک هیأت بلند پایه ایرانی برای انجام پاره‌ای مذاکرات راهی لبنان می‌شن. در اونجا رحمان به طور تصادفی با دختری (دارین حمزه) مسیحی، فرانسوی زبان و دانشجوی ادبیات فارسی آشنا میشه که این آشنایی منجر به مسلمان شدن و نهایتاً ازدواج اون دختر با رحمان میشه. بقیه فیلم حول و حوش نگاه انتقادی این دختر تازه مسلمان شده به رفتارهای مخالف با نص صریح قرآن از جانب مسلمانهاییه که خیلی هم ادعای مسلمانی دارن. رفتارهایی مثل غیبت، کم فروشی، قهر و ... . در حقیقت این فیلم تا حدودی نشون میده که چقدر ما به جای توجه و اهمیت به متن، به حاشیه می‌پردازیم. کتاب قانون (قرآن) قانون زندگی ماست که به اون هم مثل سایر قوانین، کاملاً بی‌توجه‌ایم. البته این فیلم با قرار دادن بیننده در موقعیتهای خنده‌دار، تا حدودی زهر کنایه‌های مستقیمش رو می‌گیره و فضای نسبتاً شادی رو ایجاد می‌کنه.
کتاب قانون شاید در کل فیلم چندان تأثیرگذاری نباشه (که البته همینطوریشم ظاهراً بعضیا رو اونقدر ترسونده که توقیفش کردن!) ولی من شدیداً توصیه می‌کنم که هرطوری شده حتماً ببینیدش. حتی اگر فرض کنیم که به شدت سانسور شده. اگر قراره بخندیم بهتره به فیلمی مثل این بخندیم تا بعضی هجویاتی که هیچی ندارن و میشن پرفروشترین فیلم سال! البته باز هم خود دانید.

Labels: ,

+ | Balatarin Delicious Twitter FriendFeed | |